السيد الخميني
162
ديوان امام ( فارسى )
جام جان در دلم بود كه جان در ره جانان بدهم * جان ز من نيست كه در مقدم او جان بدهم جام مى ده كه در آغوش بُتى جا دارم * كه از آن جايزه بر يوسف كنعان بدهم تا شدم خادم درگاه بُت بادهفروش * به اميران دو عالم همه فرمان بدهم از پريشانى جانم ز غمش باز مپرس * سر و جان در ره آن زلف پريشان بدهم زاهد ! از روضهء رضوان و رُخ حور مگوى * خَمِ زُلفش نه به صد روضهء رضوان بدهم شيخ محراب ! تو و وعدهء گلزار بهشت * غمزهء دوست نشايد كه من ارزان بدهم